حكيم زجاجى
1344
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
همه كار او ايلدگز ساختى * چو آب زر آن را بپرداختى . . . . . . . . . . . . . . . . . . بها داشتى * ز اكسون ( ؟ ) و رنگون ( ؟ ) قبا داشتى لباسى كه پوشيدى آن تاجور * سراسر كشيده بدندى به زر بپوشيد و حالى ببخشيد شاه * درخشنده مىبد ، چو خورشيد و ماه گه بزم « 1 » او همچو خرم بهار * به عشرت مه و سال و ليل و نهار در آن خسروى بود شيرينزبان * دلش بر همه بندگان مهربان در آن مجلس شه « 2 » به آمد شدن * نيارست در فحش كس دم زدن [ به رسم و به ] آيين نشستى به مى * نگه داشتى رسم كاو [ و ] سكى در آن بزم خسرو ز نزديك و دور * نكردى كسى ياد فحش و فجور به آيين او هيچ شاهى نبود * به گيتى چنان دينپناهى نبود . . . . . . . . . . . . . . . برون بر درخت * نبد ارسلان لايق تاج و تخت پى آنكه يك ساله بود آن پسر * بشد ايلدگز برفرازيد سر بپرورد آن كامران را به ناز * اتابك شد او را به آيين و ساز [ برش ] پرورش يافت درّ يتيم * نگشتى به پيرامنش كس ز بيم در آنگه كه بنشست سلطان به تخت * به دو روى بنمود اقبال و بخت دو سالش بر از بيست افزون نبود * برآورد او را سپهر كبود [ از آن دم ] اتابك ورا يار شد * بر او ابر دولت گهربار شد به روز و به شب آن دو شهزاده يار * محمد قزلارسلان شهريار سوى شهر همدان شد آن تاجور * اتابك به پيش اندر آن نامور . . . . . . . . به دست اندرون چون شهاب * به گيتى نيايد چنين كامياب ملك دختر شاه كرمان بخواست * همى كارهاى شهى گشت راست ز ساوه سوى اصفهان رفت شاه * به پيش اندرون مهد و در پس سپاه زمستان در آن ملك بودند شاد * ز كار گذشته نكردند ياد در آن شهر بد عزستماز مير * ورا بود و ايناج را داروگير محمد ملك بد به خوزانزمين * نشسته شب و روز اندر كمين
--> ( 1 ) . . . م ( 2 ) شاه